خاطره قرائتی ( محرم و نامحرم )

من در اتاق یک رئیسی رفتم کار داشتم.تا در را باز کردم دیدم یک دختری حالا دختر یا خانم،خیلی خوشگل است. تا در را باز کردم ، اوه... چه شکلی! داخل اتاق رئیس رفتم گفتم شما با این خانم محرم هستی؟ گفت : نه! گفتم: چطور با یک خانم به این زیبایی تو در یک اتاق هستی در هم بسته است!
گفت: آخر ما حزب اللهی هستیم. گفتم: خوشا به حالت که اینقدر به خودت خاطرت جمع است. حضرت امیر به زن‌های جوان سلام نمی‌کرد. گفتند: یا علی رسول خدا سلام می‌کند تو چرا سلام نمی‌کنی؟ گفت: رسول خدا سی سال از من بزرگتر بود. من سی سال جوان هستم. می‌ترسم به یک زن جوان سلام کنم یک جواب گرمی به من بدهد، دل علی بلرزد. گفتم: دل علی می‌لرزد، تو خاطرت جمع است؟!

/ 0 نظر / 17 بازدید